ارث زن از شوهر
(در صورت انحصار)
قانون مدنى در باب ميراث زوج و زوجه، ماده اى دارد كه نظر مشهور فقهاى شيعه نيز با آن همراهى مى كند.
بر اساس اين ماده «در صورت نبودن هيچ وارث ديگر به غير از زوج يا زوجه، شوهر تمام تركه زن متوفاى خود را مى برد و ليكن زن فقط نصيب خود را، و بقيّه تركه شوهر در حكم مال بلا وارث است».[۱]
با ملاحظه اين ماده قانون، بى درنگ، اين پرسش به ذهن مى رسد كه علّت اين نابرابرى چيست؟ اگر مازاد بر سهم الارث مردى را ـ كه تنها وارث همسر خويش است ـ به او مى دهيم، چرا در مورد زن اين ترتيب اتخاذ نمى شود و ميراثى را كه خود با يارى شوهر و در كنار او به سختى فراهم آورده، بايد همانند تركه بىوارث به ديگرى بسپارد؟
پاسخى كه بتواند ذهن عدالت جوى انسان را قانع و ساكت كند، براى اين پرسش به نظر نمى رسد; از اين رو، فقيهى كه عدالت را پايه استوارى اسلام و اسلام را استوار براى تحقق عدالت مى داند، به سراغ مستند اين حكم مى رود. آيا مستند آن، حكم شرع است و شريعت اين گونه خواسته و براى آن مصالحى دقيق و عميق انديشيده است و يا استنباط گروهى از فقيهان با شرع درآميخته و منشأ اين حكم شده است؟ در صورتى كه اجتهاد و برداشت هاى فقهى مستند اين حكم باشد، تغيير و تبديل آن ضرورى است.
بديهى است كه هيچ فقيه و حقوقدانى در جستوجوى عدالت آزاد نيست، بلكه آرمان هاى او بايد در درون نظام فقهى و يا حقوقى تحقق يابد و غالب قواعد مربوط به ارث چنان صريح است كه هيچ مصلحت سنجى در انديشه هاى حقوقى و يا احكام فقهى توان ايجاد تحول را در آن زمينه ندارد، و هيچ فقيهى را ياراى كرّ و فرّ در احكام اين باب نيست.
اما آنچه كه باعث مى شود، در مورد حكم اين مسأله دست از تلاش باز نداريم، مستنداتى است كه در اين خصوص به آن تمسك شده است كه به نظر قابل بحث و بررسى مجدّد و دقت و موشكافى فقيهانه است; هرچند بازنگرى در چنين احكامى نيازمند توجه به نكاتى است كه از آن جمله:
يكم. بدون ترديد، رأى و فتواى فقيه براى مكلف حجت شرعى و عقلى است كه تبعيت از آن لازم و واجب است.
دوم. لزوم پاسداشت سرمايه هاى عظيمى كه توسط فقيهان پيشين ـ قدس الله اسرارهم ـ گردآورى شده است و زحمات طاقت فرسايى كه در راه حفظ و صيانت از آن كشيده شده اند بر كسى پوشيده نيست; كه «الفضل لمن سبق».
سوم. تميز بين رأى فقيه و شريعت واقعى، ضرورتى است كه بدون آن، ايجاد هرگونه تحول در نظام فقهى و نيز نظام حقوقى مبتنى بر آن امكان پذير نيست; يعنى تا زمانى كه اين تصور در اذهان وجود دارد و اين فكر حاكم است كه «فتوا» عين شريعت و سنت است و شريعت واقعى منحصر در«فتواى» فقيه است و مخالفت نظرى و علمى با آن، مخالفت با شريعت و احكام خداوند تبارك و تعالى انگاشته شود و هرگونه كنكاش در اين زمينه كه تجاوز به حريمِ ممنوع تلقى گردد، امكان هرگونه اصلاح و يا تحول در فقه را از ما خواهد گرفت و به معناى انسداد باب اجتهاد و مرگ تحقيق و ختم تفقه و تعطيلى حوزه هاى علميه ـ صانها الله عن الحدثان ـ است; در حالى كه بايد پذيرفت بخش مهمى از منابع و موازين شرعى به گونه اى با فتاواى فقيهان پيشين در هم آميخته كه امكان بازخوانى آن مشكل شده است و احكامى كه زاده استنباط عقلى و انديشه ها و آرمان هاى فقيهان در دوران هاى طولانى است، آن چنان با شرع درآميخته كه مخالفت با آن به مثابه مخالفت با شرع «نه مخالفت با نظر و فتوا» پنداشته مى شود.
چهارم. حركت و سير در نظام فقهى و رعايت منابع و موازين صحيح اجتهادى با پذيرش اجتهاد پويا و زنده همراه با زمان، لازمه حركت با زمان و مقتضيات آن است; چراكه فضاى جديد و تحولات نو نيازمند اجتهادى است كه تأثير دو عنصر زمان و مكان را در اجتهاد بپذيرد و تأثير اين دو عنصر در اجتهاد، نيازمند شناخت اجتماع و پذيرش آثار اجتماعى نظر و فتوا است و اين امر پاسخگوى بسيارى از مشكلات تازه ماست كه توجه به آن آفاق جديدى از فقه را به روى ما خواهد گشود و بى توجهى به آن، به عقب ماندگى از چرخه در حال حركت جامعه مى انجامد.
والحمدلله
مرورى بر اقوال در مسأله و برخى مستندات آن
در مورد صورتى كه وارث ميتْ منحصر به يكى از دو زوج و امام(عليه السلام) باشد، چند قول وجود دارد:
قول اول. حرمان امام از ارث و ردّ مازاد بر فرض يكى از دو زوج به آنان به عنوان «رد»; بدون اين كه فرقى در زمان حضور و غيبت امام(عليه السلام) باشد.
از جمله مستندات اين نظريه روايت صحيحى از ابوبصير است كه در آن چنين آمده است:
عن أبي عبد اللّه(عليه السلام)، قال: قلت له : رجل مات وترك امرأته، قال: «المال لها»، قلت: امرأة ماتت و تركت زوجها، قال: «المال له»;[۲]
«من از امام پرسيدم: مردى از دنيا رفته و وارث او همسرش است؟ امام فرمود: مال از آن اوست. عرض كردم: زنى از دنيا رفته و شويش مانده؟ فرمود: مال براى اوست».
از قايلان اين نظريه مفيد در مقنعه است كه در اين زمينه چنين بيان داشته است:
«اذا لم يُوجَد مع الأزواج قريبٌ و لاسببُ للميت رد باقى التركه على الازواج»;[۳]
«هرگاه براى متوفى به غير از زوجين وارث ديگرى نباشد، نه وارث نسبى و نه وارث سببى، باقى تركه به همان زوج يا زوجه داده مى شود».
قول دوم. مازاد بر فرض هر كدام از آنان از آن امام(عليه السلام)است; بدون آن كه بين زمان حضور و غيبت تفاوتى وجود داشته باشد.
مستند اين نظريه اصل و ظاهر آيه و روايت جميل بن درّاج از امام صادق(عليه السلام) است كه فرمود:
«لايكون الردّ على زوج و لا زوجه».[۴]
اين نظريه، به صورت مشخص، به فقيهى منتسب نشده است، امّا در قواعد با كلمه «قيل» وجود قايل براى آن را منتفى ندانسته است.[۵]
و در ايضاح با عبارت «عن بعض اصحابنا: انه يكون الباقى للامام» وجود اصحابى را كه قايل به اين قول باشند، تأييد نموده است.[۶] منشأ اين كلام عبارتى از سلاّر بن عبدالعزيز در المراسم است;[۷] هر چند صاحب مفتاح الكرامه با عبارت «لم أقف عليه مصرحاً به لأحد من الأصحاب»[۸] وجود قايلى را ـ كه تصريح به اين رأى نموده باشد ـ رد كرده است.
قول سوم. اگر شريك امام(عليه السلام) شوهر است، بدون فرق بين زمان حضور و غيبت، تمام تركه به او داده مى شود; و اگر زوجه باشد، مازاد بر فرض او از آن امام است; بدون فرق بين حضور و غيبت امام(عليه السلام). مستند اين نظريه، علاوه بر اجماعى كه از سرائر، انتصار و تنقيح حكايت شده[۹] رواياتى است كه ابوبصير ناقل اكثر آنهاست.[۱۰]
اين نظريه مشهور بين فقهاست.
قول چهارم. زوجه در زمان غيبت آنچه بيش از فرض اوست، ارث مى برد و در زمان حضور، بيش از فرض خود نمى برد; به خلاف زوج كه مطلقاً تمام مال را به ارث خواهد برد.
مستند اين نظريه، جمع بين اخبارى است كه در برخى از آنها زن از مابقى ارث محروم شده و در برخى ديگر مازاد از فرض براى زن دانسته شده است.
از جمله طرفداران اين نظريه: شيخ صدوق در من لايحضر،[۱۱] علامه حلى در تحرير[۱۲] و ارشاد[۱۳] و شهيد در لمعه[۱۴] هستند و محقق ثانى چنان كه از او حكايت شده، در حاشيه النافع اين نظر را تقويت كرده است.[۱۵]
در مجموع مى توان گفت در خصوص «ردّ» مازاد و باقى مانده ارث زنى كه تنها وارث شوى خويش است، كه موضوع اصلى بحث و محلّ كنكاش ما در اين نوشته مى باشد، با سه رويكرد رو به رو هستيم:
۱. انكار، ۲. پذيرش، ۳. پذيرش و يا انكار محدود.
رويكرد اول (انكار): يعنى عدم پذيرش اين كه مازاد بر فرض زن را به او بدهيم و باقى مانده را به امام و بيت المال واگذار نماييم.
رويكرد دوم(پذيرش): يعنى پذيرش اين كه زن نيز مانند مردى كه تنها وارث همسر است، باقى مانده از فرض را مى برد، و در اين جهت تفاوتى بين زن و مرد نيست.
رويكرد سوم (انكار و پذيرش محدود): به اين معنى كه نه به طور مطلق بپذيريم و نه آن را به طور كلى انكار نماييم، بلكه بپذيريم كه زن در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام)، مانند مرد، تمامى تركه را مالك مى شود و قبول كنيم كه در زمان حضور امام(عليه السلام) زن چيزى بيشتر از فرض خويش را مالك نمى شود و مابقى تركه از آن امام(عليه السلام) است.
پس از بيان اقوال مختلف و قايلان به آن و ذكر برخى مستندات اين اقوال، قول مختار خود را بيان كرده، به دلايل آن خواهيم پرداخت. اما پيش از آن، تذكر چند نكته ضرورى است.
نكته اول: «قول سوم» يعنى «ردّ» مازاد از فرض شوهر به او و دادن مازاد از فرض زن به امام(عليه السلام) در زمان حضور و غيبت نظريه مشهور است كه قانون مدنى در باب ميراث بر اساس آن جعل گرديده است. در ماده ۹۴۹ قانون مدنى در ميراث زوج و زوجه چنين آمده است:
«در صورت نبودن هيچ وارث ديگر به غير از زوج يا زوجه، شوهر تمام تركه زن متوفاى خود را مى برد، و ليكن زن فقط نصيب خود را و بقيّه تركه شوهر در حكم مال اشخاص بلا وارث و تابع ماده ـ ۸۶۶ ـ خواهد بود».
و در ماده ۸۶۶ آمده است:
«در صورت نبودن وارث، امر تركه متوفا راجع به حاكم است».
نكته دوم: قسمت اول قول سوم، يعنى همان نظريه مشهور كه در آن به ردّ مازاد از فرض زوج به او تأكيد مى نمايد و در ماده قانون نيز پذيرفته شده است، مشترك بين قول دوم و سوم و چهارم است و بر اساس مستندات و دلايل، غير قابل خدشه اى است كه شيخ مفيد در إعلام[۱۶] و شاگرد ايشان، سيّد در انتصار[۱۷] و شاگرد سيّد، شيخ طوسى در استبصار[۱۸] و ايجاز[۱۹] و ابن زهره در غنيه[۲۰] و حلّى در سرائر[۲۱] ادعاى اجماع بر آن نموده اند.
نكته سوم: بنا بر آنچه در قرآن كريم درباره سهم الارث و فرض زن و شوهر از يكديگر معيّن شده، شوهر از همسر خويش، در صورتى كه زن فرزندى نداشته باشد، نصف ماترك را و در صورت داشتن فرزند، يك چهارم ماترك را مى برد و در مقابل، زن از شوى خويش، در صورتى كه مرد فرزندى نداشته باشد، يك چهارم و در صورت وجود فرزند، يك هشتم ماترك مرد را به ارث خواهد برد.
بى ترديد مطلبى در اين آيه بيان شده صريح و روشن است و تغيير آن در نظام حقوقى اسلام امكان ندارد و آنچه كه ما در اين مجال در پى بحث و بررسى آن هستيم، مسأله «ردّ» مازاد از فرض به زن در صورت نبود وارث نسبى و سببى غير از او است.
نظريه مختار
قول مختار ما در ميان اقوال چهارگانه قول اول است، و رويكرد ما در اين مسأله پذيرش برابرى زن و مرد است; يعنى در صورت انحصار ورثه به يكى از زوجين، مازاد بر فرض به آنها به عنوان «ردّ» داده خواهد شد، و بنا بر نظر ما اين رأى قوى ترين آرا و نزديك ترين آنها به واقع است و در صورت ابا از پذيرش اين نظر، قول چهارم كه زوجه را در زمان غيبت امام(عليه السلام)مستحق دريافت مازاد از فرض مى داند، در درجه بعد قرار دارد.
دلايل و مستندات قول مختار
مستند ما روايت صحيحى است كه شيخ در تهذيب و استبصار از أبى بصير از امام صادق(عليه السلام) نقل نموده كه در آن آمده است:
عن ابى عبدالله(عليه السلام)، قال: قلت له: رجلٌ مات و ترك امرأته، قال: «المال لها»، قلت: امرأةٌ ماتت و تركت زوجها، قال: «المال له»;[۲۲]
«از امام(عليه السلام) پرسيدم مردى از دنيا رفته و همسرش مانده؟ امام فرمود: دارايى از آن اوست عرض كردم: زنى از دنيا رفته و شويش وارث اوست؟ امام پاسخ داد، اموال از آن اوست».
و در فقيه نظير همين روايت را به سند موثّق از ابوبصير نقل كرده[۲۳] كه علت تعبير موثقه وجود أبان بن عثمان در سند روايت است كه كشّى او را از اصحاب اجماع دانسته است[۲۴] و از سوى ديگر نسبت وقف و يا فطحى و يا ناووسى مذهب بودن نيز به او داده شده است.
البته در روايت موثق نقل شده در فقيه و روايت صحيح نقل شده در تهذيب و استبصار اندكى اختلاف در تقديم و تأخير حكم زن و مرد و نيز در تعابير به كار برده شده وجود دارد; مانند آن كه در روايت فقيه در مورد ارث مردى كه تنها وارث همسر خويش است، بعد از كلمه «المال» كلمه «كلّه» ـ كه از ادات تأكيد است ـ آمده:
روايت موثقه ابوبصير اين گونه است:
عن أبى عبدالله فى امرأة ماتت و تركت زوجها، قال: «المال كلّه له» قلت: الرجل يموت و يترك امرأته، قال: «المال لها»;
«از امام صادق در مورد زنى كه مرده و شويش به جا مانده (پرسيدم) امام فرمود: مال تمامش از آن اوست، عرض كردم مرد مى ميرد و همسرش مى ماند، امام فرمود: مال از آن اوست».
مناقشه مرحوم مقدس اردبيلى(قدس سره) در دلايل قول مختار
مرحوم مقدس اردبيلى در استدلال به صحيحه ابوبصير از نظر سند و دلالت مناقشه نموده است:
«ويمكن أن يقال: صحّة رواية أبي بصير غير ظاهرة; لاشتراكه ووجود أبان في طريق (الفقيه)، وفي طريق (التهذيب) و(الاستبصار) و (الكافي) ابن المسكان ـ المشترك ـ ومحمّد بن عيسى، ولهم في أبان وابن عيسى كلام.
وكذا دلالتها على كون جميع المال لها غير ظاهرة، وإن أمكن دفع هذه الأمور بالظاهر، ولكن في مقام المعارضة وإخراج القرآن عن ظاهره بمثله مشكل.
و يمكن حملها على كون الزيادة عن ربعها عطيّة منه(عليه السلام) لها»;[۲۵]
«صحت روايت ابوبصير واضح نيست چراكه ابوبصير مشترك است و در طريق فقيه به ابوبصير، أبان بن عثمان و در طريق تهذيب و استبصار و كافى، ابن مسكان ـ مشترك ـ و محمد بن عيسى وجود دارد كه براى ايشان در مورد أبان و ابن عيسى سخنى است.
هم چنين دلالت روايت در اين كه تمامى مال از آن زن است، آشكار نيست; هر چند مى توان اين را نيز به ظاهر دفع نمود، اما در مقام معارضه، دست برداشتن از ظهور قرآن به مثل اين روايت مشكل به نظر مى رسد. مى توان روايت را حمل نمود بر اين كه زياده از فرض زن ـ كه در اين روايت امام فرمود: به زن داده مى شود ـ در حقيقت، بخششى است از طرف امام به زن».
پاسخ سخن مرحوم مقدس اردبيلى(قدس سره)
پيش از آن كه به پاسخ مقدس اردبيلى بپردازيم، اشاره اى به ترجمه ابوبصير ـ كه در سند روايات مذكور در اين باب آمده ـ لازم است.
ترجمه ابوبصير
«ابوبصير» ـ چنان كه در عبارت مفتاح الكرامة آمده[۲۶] ـ بين عبدالله بن محمد الأسدى و ليث بن البخترى ـ كه در زمره ثقات اند ـ و يوسف بن الحارث ـ كه از ضعاف شمرده شده ـ و يحيى بن أبى القاسم ـ كه مردّد بين ضعيف و ثقه است ـ مشترك است.
اما با وجود برخى قراين و شواهد مى توان ابو بصير ثقه را از ضعيف تمييز داد; قراينى نظير نقل جماعتى كه ابن مسكان نيز از آنهاست و نجاشى آن را از شواهدى دانسته است كه مراد از ابوبصير همان ليث البخترى ابوبصير المرادى است، كه از ثقات مى باشد.[۲۷]
و در جامع الروات «أبان بن عثمان» را نيز از جماعتى دانسته است كه از ليث بن البخترى نقل روايت مى نمايند.[۲۸]
چنان كه نقل برخى از راويان مانند ابن أبى عمير و يونس بن عبدالرحمن و عبدالله بن المغيره ـ كه بنا بر نقل كشّى هر سه از اصحاب امام كاظم و امام رضا(عليهما السلام)و از اصحاب اجماع اند[۲۹] ـ و نيز وجود روايات او در كتب اربعه مورد اعتماد، گواه ديگرى است بر آن كه مراد از ابوبصير در اين روايات همان ابوبصير ثقه است، چراكه اين بزرگواران شأن شان بالاتر از آن است كه از فرد ضعيف و يا مجهول روايت نمايند، و يا سخنى كه صاحب مستند بيان نموده است كه«اشتراك ابوبصير بين ثقه و غير ثقه در رواياتى است كه از غير امام صادق(عليه السلام) نقل نموده است».[۳۰]
درباره ايراد مقدس اردبيلى(قدس سره) به سند حديث بايد بگوييم:
اولا. نام هاى مشتركى كه در اسناد احاديث وجود دارد، بر فرد غالب عادل حمل مى شود و انصراف به فرد كامل متعارف و شايع دارد.
ثانياً. نقل ابن مسكان از ابوبصير در اين حديث شاهد است بر اين كه ابوبصير در اين روايت همان ليث مرادى ثقه و مورد اطمينان است.
امّا در مورد سخن ايشان در ظهور آيه ارث ـ كه مراد آيه ۱۲ سوره نساء است ـ و خداوند متعال فرموده است:
(وَ لَكُم نصفُ ما تركَ أزواجُكُم إن لم يكن لَهُنَّ وَلَدٌ فإنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فلكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ مِن بَعْدِوَصيّة يُوصِينَ بِها أو دَين وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مما تَرَكْتُمْإن لم يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فان كان لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الُثمُنُ مما تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِية تُوصُونَ بِها أو دَيْن…).
بايد گفت:
اولا. آيه شريفه در مقام بيان سهم زوجين در صورت وجود و يا فقدان فرزند است و اصلا ناظر به مسأله «ردّ» و مازاد از سهم آن دو نيست و مسأله «عدم الردّ» از اخبار استفاده شده است; همچنان كه تعيين فرض براى دختر، پدر، مادر و ديگران در آيه به مفهوم ندادن مابقى ارث به آنها در صورت منحصر بودن وارث به آنان، نيست; چنان كه جمهور عامه از اين آيه برداشت نموده و با پذيرش مفهوم لقب ـ كه اضعف مفاهيم است ـ قايل به تعصيب گرديده و گفته اند مازاد را به عصبه مى دهيم، كه وارث بعدى است.
ثانياً. در صورت وجود ظهورى براى آيه شريفه، اين ظهور در صورتى است كه وارثى غير از زوجين وجود داشته باشد و اين كه امام، يكى از ورّاث و در كنار زوجين قرار دارد تا مشمول اين ظهور شود، اول كلام است; بلكه امام را در رديف ساير وراث قرار دادن، به تصريح اخبار فراوان «الامام وارث من لا وارث له»[۳۱] صحيح نيست; زيرا كلمه «لا» در اين احاديث حرف نفى جنس است كه بر اساس آن معناى حديث آن است كه كسى كه بميرد و هيچ وارثى نداشته باشد، امام وارث اوست. بديهى است با وجود «زن» ـ كه به عنوان وارث در قرآن براى او فرضى معين شده است ـ نمى توان متوفا را بدون وارث دانست.
ثالثاً. اگر «اخراج آيه شريفه از ظهورش» مشكل مى نمايد، چگونه ايشان در مورد صورتى كه زوج تنها وارث همسر خويش است، دست از ظهور آيه شريفه برداشته و خداوند را براى رسيدن به اين نظر كه تمام سهم الارث از آن مرد است ستايش نموده و فرموده است: «و الحاصل أن الرد على الزوج واضحٌالحمدلله».[۳۲]
روشن است كه نمى توان كثرت اخبار در خصوص «ردّ» مازاد از سهم الارث زوج را توجيه دست برداشتن از ظاهر آيه شريفه دانست; چراكه خبر مخالف با قرآن مطلقاً حجت نيست.
اگر پاسخ داده شود كه اشكال مخالفت اخبار با قرآن قابل توجيه است، به اين بيان كه رابطه بين آيات قرآن و اخبارى كه در مورد زوج آمده، عموم و خصوص مطلق است و أخص مطلق مخالف شمرده نمى شود، بلكه راهكار حل اين مسأله جمع بين اخبار و آيه شريفه است، به اين شيوه كه آيه را به وسيله خبر تخصيص بزنيم، خواهيم گفت كه اين توجيه در مورد ما نحن فيه نيز قابل سريان است.
بديهى است كه تعارض روايت صحيح و رواياتى كه بر عدم جواز ردّ مازاد از سهم الارث زوجه به صورت مطلق دلالت مى كرد، به دليل ترجيح روايت صحيح بر آن روايات منتفى است; چرا كه روايت صحيح مخالف عامّه و مقدّم بر آن روايات است و تعبيرى كه در ذيل آن روايات آمده مبنى بر اين كه مازاد از فرض زن به امام(عليه السلام)داده مى شود، با رأى عامه كه قايل اند، مازاد از سهم به «بيت المال» مسترد مى شود مخالفتى ندارد كه سبب شود آن روايات را نيز مخالف عامه و در نتيجه قابل تعارض با صحيحه بدانيم; زيرا ظاهراً اختلاف فاحش و روشنى بين دو عنوان «للامام» و «بيت المال» ديده نمى شود، و اين دو تعبير به كار برده شده در روايات فراوان ارث سائبه و ارث كسى كه وارثى ندارد ـ كه در برخى «تعبير للامام» و در برخى ديگر«بيت المال» آمده ـ يكسان است، و در حقيقت هر دو در صدد بيان اين است كه اين مال به امام داده مى شود كه صرف در مصالح مسلمين نمايد و اين چيزى جز بيت المال مسلمين نيست; چراكه بديهى است آنچه در اختيار امام قرار مى گيرد، جز در اين راه مصرف نخواهد شد.
و بسيار بعيد به نظر مى رسد كه اخبار حاوى اين دو عنوان را مختلف و معارض با يكديگر بدانيم; با آن كه عرف بين آن دو دسته به وسيله اشتراك در وحدت مراد ـ به آن نحو كه بيان نموديم ـ جمع مى نمايد و روشن است كه جمع بين اخبار به اين شيوه، جمعى عرفى است، نه تبرّعى.
از جمله امورى كه اين برداشت را تأييد مى نمايد، سخنى است كه فقيه مقدّس و مدقِّق، محقِق اردبيلى در مورد عبارت صدوق در فقيه و شيخ در تهذيب و شيخ مفيد، درباره ارث كسى كه وارث ندارد، بيان داشته است:
«گويا صدوق در فقيه بين اين كه ارث بدون وارث از آن امام است و يا از مال المسلمين است، تفاوتى قايل نشده است».[۳۳]
و در چند سطر بعد اضافه كرده است:
«بلكه شيخ نيز در تهذيب بين اين كه «ارث» به امام داده شود و در بيت المال مسلمين قرار گيرد فرق نگذاشته است».
و با نقل روايتى كه در ذيل عبارت هر يك آمده، چنين ادامه داده است:
«لعلّ نظر الشيخ و الصدوق الى ما ذكرناه من التأويل من انه ولىُّ المسلمين و بيته بيت مال المسلمين أو بيت مالهم بيته(عليه السلام).
و كان ذلك مراد الشيخ المفيد أيضاً حيث قال أولا انّه للامام، ثم ذكر أنه بيت مال المسلمين، فتأمل»;
«شايد نظر شيخ و صدوق به تأويلى باشد كه ما ذكر نموديم كه امام ولى مسلمين است و بيت او بيت المال مسلمين است يا بيت المال همان خانه و بيت امام(عليه السلام)است».
و سپس فرموده است:
«گويا مراد شيخ مفيد نيز همين است; چرا كه ايشان ابتدا گفته است «مال» از آن امام است و بعد از آن بيان داشته كه «مال» در بيت المال مسلمين قرار داده مى شود».[۳۴]
از جمله مؤيدات ديگر ما سخنى است كه شيخ در خلاف ايراد نموده است:
«اذا خلفت المرأة زوجها و لاوارث لها سواه، فالنصف له بالفرض و الباقى يعطى ايّاه و فى الزوجة الربع لها بلا خلاف و الباقى لأصحابنا فيه روايتان: احداهما مثل الزوج يردّ عليها، و الاخرى. الباقى بيت المال»;[۳۵]
اگر مرد وارث همسر شود و وارث ديگرى جز او نباشد، نيمى از ارث را به عنوان فرض و الباقى نيز به او ردّ مى شود; و در مورد زن (اگر تنها وارث شوهر باشد) يك چهارم را به عنوان فرض مى برد بدون اختلاف و در مورد باقى مانده براى اصحاب ما در آن دو روايت است: در روايتى او نيز مانند شوهر باقى مانده را به ردّ مى برد و روايت ديگر اينكه: باقى مانده به بيت المال واگذار مى گردد».
و نظير همين كلام از سلاّر در مراسم نقل شده است،[۳۶] كه به دليل مماثلت آن با عبارت خلاف از ذكر آن خوددارى مى نماييم.
بديهى است روايت ديگرى كه در آن باقى مانده از فرض زن، از آنِ بيت المال دانسته شده، همان رواياتى است كه در آن باقى مانده متعلق به امام شمرده شده است و ردّ به امام و ردّ به بيت المال در نزد ايشان يكسان است و در حقيقت يك معنى در غالب دو تعبير است.
علاوه بر آنچه بيان شد، شيخ طوسى در مبسوط سخنى گفته است كه آشكار در عدم اختلاف بين عامه و خاصه در تحويل مال بدون وارث به امام ظاهر و عادل است با آن كه به نظر اهل سنّت اين مال از بيت المال مسلمين است:
«فأمّا إذا لم يخلف أحداً فإنّ ميراثه للإمام، وعند المخالفين لبيت المال، على مابيّناه على اختلافهم أنّه على جهة الفيء أو التعصيب.
فإذا ثبت هذا، فإن كان الإمام ظاهراً سلّم إليه، وإن لم يكن ظاهراً حفظ له كما يحفظ سائر حقوقه، ولا يسلّم إلى أئمّة الجور مع الإمكان، فمن سلّمه مع الاختيار إلى أئمّة الجور كان ضامناً، ومن قال أنّه لبيت المال يرثه جميع المسلمين، قال إن كان إمام عدل سلّمه إليه، وإلاّ فهو بالخيار».[۳۷]
اما در صورت نپذيرفتن اين رأى و آنچه در ترجيح صحيحه و موثقه ابوبصير بر روايات معارض با آنها بيان گرديد، به اين معنى كه قايل به فرق بين ردّ به امام و تحويل به بيت المال مسلمين شويم و تمام روايات مسأله را مخالف عامه دانستيد، به نظر مى رسد كه رأى چهارم در مرتبه بعد قرار دارد; يعنى زوجه در زمان غيبت آنچه بيش از فرض اوست به ارث مى برد و در زمان حضور بيش از فرض خود را نمى برد.
دليل قول چهارم
استدلال بر قول چهارم مقتضاى جمعى است كه بين روايات متعارض در مسأله صورت گرفته است و در آن، روايات دلالت كننده بر ردّ مازاد از ارث به امام تنها مربوط به زمان حضور حضرت و رواياتى كه دلالت بر ردّ باقى مانده به زن دارد، مخصوص زمان غيبت امام(عليه السلام)دانسته شده است.
اين حمل به خاطر ظهورى است كه اخبار ردّ به امام، در اختصاص به زمان حضور دارد به جهت امرى كه در آنها به «حمل باقى مانده به سوى آنها» وارد شده; چنان كه در خبر ابن صحاف آمده است.[۳۸]يا تعبير «الدفع الى الامام»; چنان كه در خبر محمد بن مروان به كار رفته است،[۳۹] و يا «الينا» كه در خبر محمد بن مسلم از امام باقر(عليه السلام) وارد شده است،[۴۰] يا دستور امام(عليه السلام)به فرد علوى مبنى بر «صدقه دادن باقى به كسى كه او را محتاج مى داند».[۴۱] چنان كه در مكاتبه امام محمد تقى(عليه السلام) آمده است كه ظهور و يا صراحت اين روايات اختصاص به زمان حضور امام(عليه السلام)نياز به بيان ندارد.
و روايات سه گانه اى كه ابوبصير از امام باقر(عليه السلام)در مورد ردّ باقى به امام(عليه السلام) نقل نموده، اگر چه ظهور در عموم دارد و شامل زمان حضور و غيبت مى شود، اما سياق اخبار چهارگانه در اختصاص به زمان حضور مانع از تمسك به اطلاق اين روايات خواهد بود، و شمّ السياق مقتضى چنين برداشتى است; چرا كه مجموع روايات هفت گانه ناظر بر حكم يك مسأله و مضمون همه آنها واحد است، بلكه ظاهراً روايات سه گانه يكى است; چراكه راوى و مروى عنه، سؤال كننده و سؤال شونده يكى و مضمون روايت نيز يك چيز است، و تنها خبر وهيب بن حفص به دليل تقطيع با ديگر روايات تفاوت داشته در دو روايت ديگر نيز اندك اختلافى وجود دارد.
در مجموع، با توجه به سياق روايات چهارگانه، تمسك به اطلاق اين روايات سه گانه خصوصاً با وحدت آنها امكان پذير نيست; چرا كه اگر سياق اخبار قرينه بر تقييد آن اطلاق به زمان حضور نباشد، بدون ترديد، سبب شك در قرينه بودن خواهد بود; كه در اين صورت نيز نمى توان به اطلاق اخذ نمود; زيرا در اخذ به اطلاق شرط است كه علم به نبود قرينه بر خلاف داشته باشيم و با عدم تماميت اين اطلاق، ناگزير از آن هستيم كه روايات «ردّ مازاد به امام(عليه السلام)» را مختص به زمان حضور امام(عليه السلام)بدانيم، و در مقابل اخبارى را كه در آن به ردّ مازاد به زوجه فرمان داده شده بود، مقيّد به زمان غيبت امام(عليه السلام)نماييم.
در حقيقت، رابطه بين رواياتى كه به طور مطلق مازاد را از آن زوجه مى دانست و اخبارى كه مازاد را در زمان حضور متعلّق به امام(عليه السلام) مى نمود، رابطه مطلق و مقيّد است كه تعارضى با يكديگر نداشته و با جمع عرفى و حمل مطلق بر مقيد اشكال جمع تبرّعى نيز مندفع خواهد شد.
شبهه ديگر
اشكال ديگرى در خصوص اين گونه جمع نمودن بين روايات باب، در سرائر[۴۲] و مسالك[۴۳] و روضه[۴۴] و مجمع[۴۵] و ديگر كتب نقل شده است به اين بيان كه:
«سؤال مذكور در روايت با صيغه ماضى است كه با حضور امام(عليه السلام) و امكانِ دفعِ مازاد از ارث به ايشان، حمل آن به سؤال از زمان غيبت ـ كه بيش از صد و پنجاه سال بعد اتفاق خواهد افتاد ـ بسيار بعيد به نظر مى رسد».
در پاسخ بايد بگوييم كه سؤال نمودن شخصيتى مانند أبى بصير ليث مرادى ـ كه در زمره بزرگان فقها و محدثان است ـ از موارد فرضى و احكام مسائلى كه در زمان هاى آينده پيش خواهد آمد، بعيد نيست; بلكه بعيد و دور از نظر، آن است كه فقيه بزرگى چون ابوبصير سؤالات خود را محدود و محصور به زمان خود و زمان حضور امام(عليه السلام) نمايد.
سخن مفتاح الكرامه در دفع اشكال:
براى توضيح بيشتر عبارت صاحب مفتاح الكرامه را نقل خواهيم نمود:
«قلت: هذا إفراط في الردّ، وليس ممّا ينبغي، والرواية في (الفقيه)[۴۶] بلفظ المضارع في السؤال الثاني كما عرفت، وكذا في (الإيضاح)[۴۷] و (الكنز)[۴۸] و(التنقيح)[۴۹] و(المجمع)[۵۰] وغيرها. وبلفظ الماضي في السؤال الأوّل، وهذا التغيير يدلّ على أنّ السؤال الأوّل كان عن واقع متحقّق، والسؤال الثاني إنّما كان على سبيل الفرض والتقدير، وإلاّ لما غيّر الاُسلوب، ولما كان هذا الفرض قليل الوقوع; إذ ربّما يمض العصر والعصران ولا يقع مثل هذا الفرض أجابه(عليه السلام) بما لعلّه يقع بعد مائة وخمسين سنة، وليس فيه تأخير للبيان عن وقت الحاجة; لفرض عدم وقوعه; إذ لايستبعد أن تمضي مائة وخمسون على جماعة أو أهل بلد و لايموت بينهم رجل لاوارث له أصلاً سوى زوجته، كما هو الشأن في العام الذي ورد عن أمير المؤمنين(عليه السلام)، والخاصّ الذي ورد عن العسكري(عليه السلام)، أليس قد قالوا فيه وجوهاً من التأويل؟
أحدها: أنّ من روى العامّ ومن نقله عنه في هذه المدّة الطويلة التي تزيد على المائة وخمسين قد علم الإمام(عليه السلام) أنّه لم يكلّف به، كما إذا كان العامّ في الزكوة وهم فقراء، أو في الجهاد وهم كهول، أو العامّ لم يقع حتّى يرد خاصّة، ولذا قال القاضي: «إن عملنا به كنّا قد عوّلنا على خبر واحد لا تعضده قرينة، ولم يرمه بعدم الدلالة».[۵۱]
فإن قلت: من استبعد، لعلّه بنى ذلك على أنّ الرواية بصيغة الماضي.
قلت: أوّل من تأوّله، رواه بصيغة المضارع، كما عرفت على أنّه على تقدير الماضي أيضاً ليس ممّا يقال فيه ما قد قيل; إذ الماضي أقرب شيء إلى إرادة الفرض والتقدير فيه»;[۵۲]
چنين ايرادى نوعى زياده روى است كه شايسته و سزاوار نيست، چراكه روايت در فقيه سؤال دوم را با لفظ مضارع آورده است چنان كه در ايضاح و كنز و تنقيح و مجمع و ديگر كتب چنين است و سؤال اول با لفظ ماضى به كار رفته است كه اين تغيير در اسلوب حكايت از آن دارد كه در يكى سؤال از واقعى است كه تحقق يافته و در سؤال دوم از فرض و تقدير استفتا نموده است…
و با توجه به آن كه مورد پرسش، وقوعش بسيار كم خواهد بود و ممكن است يك عصر و يا بيشتر بگذرد و موردى كه فرض شده اتفاق نيفتد; يعنى كسى از دنيا برود و وارثى جز همسر خويش نداشته باشد. از اين رو، مشكل تأخير بيان از وقت حاجت و نياز، پيش نخواهد آمد و موارد مشابهى نيز در كلمات معصومان(عليهم السلام)وجود دارد كه عامى از امير مؤمنان وارد شده و خاص آن در زمان امام عسگرى(عليه السلام)نقل شده است، كه تأويل هاى مختلفى براى آن ذكر نموده اند.
از جمله آن تأويل ها اين كه بگوييم: كسى كه عام را روايت نموده است، مى دانسته كه در اين مدّت زمان طولانى و بالغ بر صد و پنجاه سال امام(عليه السلام) به آن تكليف ننموده است; مانند آن كه عام در مورد زكات بوده و حال آن كه افراد فقيرند و يا درباره جهاد بوده كه به دليل كِبَر سن مكلف به آن نيستند و يا آن كه عام واقع نمى شود تا خاص آن وارد گردد، لذا قاضى(ابن برّاج) نيز در خصوص اين روايت گفته است: «اگر به آن عمل نماييم عمل به خبر واحد بدون قرينه كرده ايم» و عدم دلالت را سبب ايراد به روايت ندانسته است.
و اين سخن كه كسى بگويد: شايد آنان كه اين حمل را بعيد دانسته اند، روايت را به صيغه ماضى خوانده اند، سخن درستى نيست، چراكه اولا، اولين كسى كه روايت را تأويل نموده، آن را با صيغه مضارع آورده است;
ثانياً اگر روايت را با صيغه ماضى بخوانيم، باز اين اشكال وارد نيست; چراكه كاربرد صيغه ماضى به اراده فرض و تقدير نزديك تر است».
و شايد نظر قايلان به جمع بين اخبار به وسيله تفصيل بين زمان آنها به همين وجهى باشد كه ما ذكر نموديم كه جمع مقبولى است.
بلكه سخن علامه و محقق ثانى ـ كه گفته اند بايد جمع بين اخبار جمع عرفى باشد نه شرعى ـ آشكار در همين است كه بيان گرديد.
پر واضح است كه جمع عرفى بين روايات و تفصيل بين زمان حضور و غيبت به غير از آنچه كه ما بيان نموديم، چيزى جز جمع تبرعى نيست.
نتيجه
قول به «ردّ» مازاد از فرض زن در زمان غيبت و حضور امام(عليه السلام) به او ـ كه رأى مختار شيخ مفيد(قدس سره) نيز بود ـ به دليل صحيحه ابوبصير ـ كه معارضى با آن يافت نشد ـ به واقع نزديك تر است; اما در هر صورت چه رأى شيخ مفيد (ردّ مازاد از فرض زن به او در زمان حضور و غيبت امام(عليه السلام)) را بپذيريم و چه با رأى شيخ صدوق(قدس سره)ـ كه قايل به ردّ مازاد از فرض در زمان غيبت امام(عليه السلام)است ـ همراهى كنيم، ردّ مازاد از فرض به زن در صورت انحصار نظرى است كه با عدالت سازگار و به احتياط نزديك تر است.
كتابنامه
۱. اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّي)، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسي (م ۴۶۰ق)، تحقيق: سيّد مهدي الرجائي، قم: مؤسسة آل البيت، ۱۴۰۴ ق / ۱۳۶۲.
۲. الاستبصار، أبوجعفر محمد بن حسن الطوسى، (م ۴۶۰ ق)، طهران: دارالكتب الإسلامية، ۱۳۹۰ ق، ۴ جلد.
۳. الإعلام، أبوعبدالله محمد بن محمد بن النعمان، (م ۴۱۳ ق)، قم: المؤتر العالمي لألفية الشيخ المفيد، ۱۴۱۳ ق.
۴. الانتصار، على بن الحسين الموسوي، شريف المرتضى (م ۴۳۶ ق)، قم: مؤسسة النشر الاسلامي.
۵. الإيجاز فى الفرائض و المواريث، أبوجعفر محمد بن حسن الطوسى (م ۴۶۰ ق)، طهران: مكتبة الملّية بطهران.
۶. التنقيح الرائع، جمال الدين مقداد بن عبدالله السيورى الحلّى، (م ۸۲۶ ق)، قم: مكتبة آية الله المرعشى، ۱۴۰۴ ق، ۴ جلد.
۷. الخلاف، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسي (م ۴۶۰ ق)، قم: مؤسسة النشر الاسلامي، ۱۴۱۶ ق، ۶ جلد.
۸. الروضة البهية، زين الدين الجبعى العاملى، (م ۹۶۵ ق)، قم: مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامى، ۱۴۱۸ ق، ۲ جلد.
۹. السرائر، أبوجعفر محمد بن منصور الحلىّ (م ۵۹۸ ق)، قم: موسسة النشر الاسلامى، ۳ جلد.
۱۰. المبسوط فى الفقه الإمامية، أبوجعفر محمد بن حسن الطوسى (م ۴۶۰ ق)، طهران: مكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، ۱۳۸۷ ق، ۸ جلد.
۱۱. المراسم، حمزة بن عبدالعزيز الديلمى، (م ۴۴۸ ق)، قم: منشورات حرمين، ۱۴۰۴ .
۱۲. المقنعة، أبوعبدالله محمد بن محمد بن النعمان، (م ۴۱۳ ق)، قم: مؤسسة النشر الإسلامى، ۱۴۱۷ ق.
۱۳. المهذّب، قاضى عبدالعزيز بن البرّاج الطرابلسى، (م ۴۸۱ ق) قم: مؤسسة النشر الإسلامى، ۱۴۰۶ ق، ۲ جلد.
۱۴. ايضاح الفوائد، أبوطالب محمد بن الحسن بن يوسف الحلّى، (م ۷۷۱ ق)، قم: مؤسسه اسماعيليان، ۱۳۸۹ ق، ۴ جلد.
۱۵. تحرير الأحكام الشرعية، حسن بن يوسف بن المهطّر الحلّى، (م ۷۲۶ ق)، قم: مؤسسة الإمام الصادق(عليه السلام)، ۱۴۲۲ ق، ۵ جلد.
۱۶. تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسي (م ۴۶۰ ق)، بيروت: دارالصعب ـ دار التعارف، ۱۴۰۱ ق / ۱۹۸۱ م، ۱۰ جلد.
۱۷. جامع الرواة، محمد بن على الأردبيلى الغروى، بيروت: دارالأضواء، ۱۴۰۳ ق، ۲ جلد.
۱۸. رجال النجاشى، ابوالعباس احمد بن على النجاشى (م ۴۵۰ ق)، قم: مكتبة الداورى.
۱۹. مسالك الأفهام، زين الدين بن على العاملى، (م ۹۶۵ ق)، قم: مؤسسة المعارف الإسلامية، ۱۴۱۹ ق، ۱۴ جلد.
۲۰. غنية النزوع، حمزة بن على بن زهره الحلبى، (م ۵۸۵ ق)، قم: مؤسسة الإمام الصادق(عليه السلام)، ۱۴۱۸ ق، ۲ جلد.
۲۱. قواعد الأحكام، حسن بن يوسف بن المطهّر الحلّى، (م ۷۲۶ ق)، قم: مؤسسة النشر الإسلامى، ۱۴۱۳ ق، ۳ جلد.
۲۲. مجمع الفائدة والبرهان، احمد اردبيلى (م ۹۹۳ ق)، قم: مؤسسة النشر الاسلامي، ۱۴۰۶ ق، ۱۴ جلد.
۲۳. مستند الشيعة، احمد بن محمدمهدى النراقى، (م ۱۲۴۵ ق)، قم: مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، ۱۴۲۰ ق، ۱۹ جلد.
۲۴. مفتاح الكرامة، محمّد جواد الحسيني العاملي (م ۱۲۲۶ ق)، بيروت: دارالتراث، ۱۴۱۸ ق / ۱۹۹۸ م.
۲۵. من لايحضره الفقيه، ابوجعفر محمّد بن علىّ بن بابويه (م ۳۸۱ ق)، تحقيق: علىّ أكبر الغفّاري، تهران: دارالكتاب الاسلامية، ۱۳۹۰ ق / ۱۳۴۸ ش، ۴ جلد.
۲۶. وسائل الشيعة، محمّد بن حسن الحرّ العاملي (م ۱۱۰۴ ق)، قم: مؤسسة آل البيت، ۱۴۲۱ ق، ۳۰ جلد.
پاورقي
——————————————————————————–
[۱]. ماده ۹۴۹ ق. م.
[۲]. التهذيب،ج۹،ص۲۹۵،ح۱۰۵۶; الاستبصار، ج۴،ص۱۵،ح۵۶۸.
[۳]. المقنعه، ص ۶۹۱.
[۴]. وسائل الشيعة، ج ۲۶، ص ۱۹۹، كتاب الفرائض و المواريث، أبواب ميراث الأزواج، باب ۳، ح ۸.
[۵]. قواعد الاحكام، ج ۳، ص ۳۵۷.
[۶]. ايضاح الفوائد، ج ۴، ص ۲۳۷.
[۷]. المراسم، ص ۲۲۲.
[۸]. مفتاح الكرامة، ج ۸، ص ۱۸۰.
[۹]. مفتاح الكرامة، ج ۸، ص ۱۸۱.
[۱۰]. وسائل الشيعة، ج ۲۶، كتاب الفرائض و المواريث، أبواب ميراث الأزواج، باب ۳ و ۴.
[۱۱]. من لايحضره الفقيه، ج ۴، ص ۱۹۲.
[۱۲]. تحرير الأحكام، ج ۵، ص ۳۹.
[۱۳]. ارشاد الأذهان، ج ۲، ص ۱۲۵.
[۱۴]. اللمعة الدمشقيّه، ص ۲۲۵.
[۱۵]. مفتاح الكرامة، ج ۸، ص ۱۸۲.
[۱۶]. الإعلام(ضمن مصنفات الشيخ المفيد)، ج۹، ص۵۵.
[۱۷]. الانتصار، ص۵۸۴.
[۱۸]. الاستبصار، ج ۴، ص۱۴۹.
[۱۹]. الإيجاز(ضمن الرسائل العشر)، ص۲۷۱.
[۲۰]. غنية النزوع، ج۱، ص۳۳۲.
[۲۱]. السرائر، ج۳، ص۲۸۴.
[۲۲] . التهذيب، ج ۹، ص ۲۹۵، ح ۱۰۵۶; الاستبصار، ج ۴، ص ۱۵، ح ۵۶۸.
[۲۳]. من لايحضره الفقيه، ج۴، ص۱۹۲، ح۶۶۷.
[۲۴]. اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّي)، ص۴۴۱.
[۲۵]. مجمع الفائدة والبرهان، ج ۱۱، ص ۴۳۵.
[۲۶]. مفتاح الكرامة، ج ۸، ص ۱۷۹.
[۲۷]. رجال النجاشى، ص ۳۲۱.
[۲۸]. جامع الرواة، ج ۲، ص ۳۹۵.
[۲۹]. اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّي)، شماره ۱۰۵۰، ص ۳۲۲.
* «اصحاب اجماع» اصطلاحى برگرفته از سخن كشّى است كه در«رجال» خود درباره برخى از رجال حديث مى گويد اصحاب ما اجماع دارند كه اگر روايتى تا رسيدن سند به اين افراد، صحيح نقل شود، پس از رسيدن به اين افراد حكم به صحت و اعتبار آنها خواهـد شد; «اجمع اصحابنا على تصحيح ما يصحّ عن هؤلاء».
[۳۰]. مستند الشيعة، ج ۱۹، ص ۳۹۵.
[۳۱] . وسائل الشيعة، ج ۲۷، ص ۲۴۸، ح ۵.
[۳۲]. مجمع الفائدة و البرهان، ج ۱۱، ص ۴۳۰.
[۳۳]. مجمع الفائدة و البرهان، ج ۱۱، ص ۴۶۶.
[۳۴]. مجمع الفائدة و البرهان، ج ۱۱، ص ۴۶۶ ـ ۴۶۸.
[۳۵]. الخلاف، ج ۴، ص ۱۱۶.
[۳۶]. المراسم، ص ۲۲۲.
[۳۷]. المبسوط، ج ۴، ص ۷۰.
[۳۸]. وسائل الشيعة، ج ۲۶، ص ۲۰۲، كتاب الفرائض و المواريث، أبواب ميراث الأزواج، باب ۴، ح ۲.
[۳۹]. وسائل الشيعة، ج ۲۶، ص ۲۰۲، كتاب الفرائض و المواريث، أبواب ميراث الازواج، باب ۴، ح ۷.
[۴۰]. همان، ح ۵.
[۴۱]. همان، ح ۱.
[۴۲]. السرائر، ج ۳، ص ۲۴۳.
[۴۳]. مسالك الأفهام، ج ۱۳، ص ۷۵.
[۴۴]. الروضة البهيّه، ج ۲، ص ۳۰۶.
[۴۵]. مجمع الفائدة و البرهان، ج ۱۱، ص ۴۳۴.
[۴۶]. من لايحضره الفقيه، ج ۴، ص ۱۹۲، ح ۶۶۷، باب ميراث الزوج والزوجة، ح ۲.
[۴۷]. ايضاح الفوائد، ج ۴، ص ۲۳۸.
[۴۸]. حكاه عنه في المفتاح، ج ۸، ص ۱۸۳.
[۴۹]. التنقيح الرائع، ج ۴، ص ۱۸۹.
[۵۰]. مجمع الفائدة والبرهان، ج ۱۱، ص ۴۳۴.
[۵۱]. المهذّب، ج ۲، ص ۱۴۲.
[۵۲]. مفتاح الكرامة، ج ۸، ص ۱۸۳.